آه...کجایید مردم دنیا ؟ هم وطن ...دوست...هم خون مرا کشتند. آه کجایید مردم دنیا اینجا نبض زمان با خون می گذرد و هر لحظه اش کابوسی است که درشوم ترین خوابها هم کسی ندیده بود. کجایید مردم دنیا اینجا هم وطن با اشک و خون در خیابانهای شهر آواز می خواند...آوازمرگ و شهادت. چه کسی فکر میکرد شهر رنگ خون بگیرد. اینجا همه داغدارند...اینجا همه عزادارند... امان ازاین همه درد.
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 0:46 توسط نارینه |
دیروز که باریدم آسمان خنده اش گرفت، بغض ابرها شکست. دیروز که باریدم گلها شکفتند و پرنده ها تازه شدند. و خاک پراز زندگی شد. گلها آدم بودن را سردادند و آدم روئید. آدم روئید و زان سان انسان شد. انسان روئید و زان سان حیوان شد. و من در عجب مانده ام که این حیوان انسان گونه چگونه روزگار می گذراند بدین
گونه ؟!...
+ نوشته شده در سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 12:16 توسط نارینه |
سيبهاي نرسيده ي ايمان را دانه دانه چيدم وگاززدم، غافل از اينكه نارس بودنشان مسمومم مي كند. هرچه باغبان پيرگفت گوش نكردم. گاززدم و خنديدم. يادم هست من به تو تعارف مي كردم اما تو نمي خوردي . سيبهاي نرسيده ي ايمان را بدون شك تمام كردم. با اينكه من ازهركدام فقط يك گازبوييده بودم اما اكنون تمام وجودم با تارهاي شك تنيده شده. من صداي محض بي ايماني را از درون گوشهايم مي شنوم و انعكاس صداي باغبان را. كاش چشمان توآن روز...عين اليقين من نشده بود. امروز من حتي ازطعم آن سيبها چيزي به خاطرندارم . امروزدو چيز با من است تا همیشه: يكي چشمان تو و ديگري بي ايماني ام . كاش چشمان تورا آن روز هرگز نگاه نکرده بودم .
+ نوشته شده در شنبه 5 آبان1386ساعت 23:39 توسط نارینه |
بايد رفت، بايد دورشد، بايد رفت و همسفرنورشد. آن دورها قايقي منتظراست و قايقراني، كه فانوس به دست براي من لحظه را مي شمرد. آن دورها سياه سياه است وقرمزقرمز.آن دورها سپيد سپيد مي ماند. آن دورها مردانگي بهايي دارد كه به پشيزي مردانش آن را نمي فروشند. آن دورها دختران با بنفشه ها بزرگ مي شوند و بنفشه مي مانند. آن دورها فرهاد كم است و قصه ي عاشقي كم اما عاشقانش با عشق ليلي زندگي مي كنند و با عشق ليلي مي ميرند. آن دورها عطر آسمان را نذر چشمان عاشق مي كنند. آن دورها سازباران عشق است و عشق است وعشق مي ماند. با يد رفت بايد دورشد. با يد رفت وهمسفرنورشد...
+ نوشته شده در یکشنبه 8 مهر1386ساعت 21:13 توسط نارینه |
درپي رفتن نرفتن، سخت ماندن، سست خواندن لحظه ها سبز، لحظه ها سرخ من مست، من گيج من رها ازهست، ازنيست مات ومبهوت ازخزان و ازبهاران ازفلك ازرازداران كوله بارم پرمعما توشه اش يك آه و يك آه عشق بازي با خيال يك خداوند كارمن هرروزو هرچند مستي اش را دوست دارم با خيالش روزها را از پي هم مي گذارم خود بگو: صدايت ازكدامين سو به من الهام مي بخشد؟ لب بازكن حرفي بزن، آيا... پايان قصه، من سپيد خواهم شد؟ پرزنورو مهتاب و خورشید خواهم شد؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 20:23 توسط نارینه |
من صدايت را مي شنوم كه درمتن رودخانه جاري ست. درآواز قناري، آوازكلاغ. صبح بوي تو را مي دهد. من صدايت را در قامت تنومند درخت مي شنوم و تو را مي بينم كه هرلحظه با مني. من تورا درتك تك دانه هاي انار مي بينم و سرخي عشق را ازآنها مي چينم. من تورا درباران، درسبزه، چمنزاران ودرگونه هاي آفتاب خورده ي كودكان مي بينم. زمين از تو مي گويد و آسمان صلابت تورا فرياد مي زند. عشق مرا بپذير تا عاشقي ام بهانه اي باشد براي تسكين اين دل ديوانه.
+ نوشته شده در شنبه 24 شهریور1386ساعت 13:7 توسط نارینه |
دنيا پرازسهل هاييست كه من و تو سخت مي گيريم و درزيراين سخت ها آرام آرام می میریم. هيچكدام ازخواسته هاي ما سخت نيست، مگرآنكه باورشان نداشته باشيم و همه چيز شدني ست جزآنچه خود نمي خواهيم ودراين ميان زمان، روان مي گذرد... و من صداي پاي فاصله را خوب مي شنوم که در متن زندگی جاری ست...
+ نوشته شده در جمعه 23 شهریور1386ساعت 13:34 توسط نارینه |
چقدر دستهاي روز پيرو زمخت است و تن نازك من حساس. دستهاي پينه بسته ي روزپوستم را نوازش مي كند و پوست من از آن همه زبري مي ميرد. كجاست پس اين شب؟ من تشنه ي نوازش و تشنه ي هر آنچه نيست. مي خواهم درآغوش شب آسوده باشم. تن من تب كرده.نه،روز نمي خواهم دگردستان تو را. قلبم دگر نمي تپد ولي ثانيه هاي زندگي ازپي هم مي گذرند. پس اين لحظه ي آخر كجاست؟ قلبم را پشت ميله هاي سينه زنداني كرده ام اما هنوز خاطراتي در عمق من فرياد مي كشند و دربي نهايت احساسم عشقي را باور دارم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 1:19 توسط نارینه |
من شكفتم،باريدم و سپيد شدم.در امتداد تاريكي بود كه نور را فهميدم. قلبم شكست شايد سخت ترازهميشه اما درهمان لحظه بود كه خورشيد راديدم و تاريكيهاي وجودم رانورپركرد.ديگرازنبودنها رنج نميبرم و پذيراي بهترين بودنها هستم. ديگر هراسي ازشب تاريك ندارم.ديگر فريادهاي بيهوده رانمي شنوم چون ديگردروغها ازجنس شيشه شدند وبا تلنگري مي شكنند مثل روزهاي شكستن من. ديگربهانه ها برايم پوچ اند و آواز نشدنها برايم تو خالي. اكنون من همان دختربهاري هستم كه درنگاهم گلهاي ياس مي شكفتند، بنفشه ها مي رقصيدند و گلهاي نرگس شكوفه مي كردند.
+ نوشته شده در جمعه 9 شهریور1386ساعت 17:48 توسط نارینه |
تو مثل خنده عجيبي و مثل يك رويا تو مثل خواب خوش كودكانه مي ماني تو مثل نم نم باران تو مثل گرمي خورشيد تومثل قطره ي آبي درسراب بي پايان تو مثل قصه ي مادربزرگ مي ماني تو مثل شكوفه،مثل بهار تو پرازتازگي هستي چون رازيا اعجاز توجاوداني ترين خاطره،عاشقانه ترين نام توبهترين يادي پس فقط تو بمان...
+ نوشته شده در جمعه 12 مرداد1386ساعت 20:32 توسط نارینه |
قلب من پروانه شد... پرواز كرد عاقبت ديوانگي آغاز كرد دل بمرد غم بيفزود لبم پر آه شد عاقبت دلمردگي همراه شد كوله بارشعرمن اين روزها ياس وغم است آخراين، دنياي فاني ماتم است من شكستم درتو اي سنگين دلِ نازك خيال بي صداترازسكوتي،بي صداترازمحال اما هنوز،ياد تو قلب مرا هرروز تير باران مي كند...
+ نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 1:53 توسط نارینه |
گفتي مهربان باش اما مگرنمي بيني كه اين روزها چقدردستهاي سخاوت كوتاه است. گفتي سبدي ازاستعاره هاي زميني وآسماني برايم بچين و هديه بياور اما هرچقدرميگردم زنده نمي يابم تا ازآن استعاره بسازم. گفتي برايم بباف طعم شيرين عشق را اما راستش را بخواهي اين روزها ديگرنميدانم عشق چه طعمي دارد.گفتي مي تواني شيريني اش را از ميوه هايم به عاريت بگيري،اما افسوس زماني رسيدم كه باغبان پير ميوه هايش را دربازار شهر حراج مي كرد. آري دير ميرسم ،اين روزها به همه چيزديرميرسم. ديرميرسم ودستانم لبريزازتهي بودن مي شود. و...اين است پايان انتظارمن.
+ نوشته شده در چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 18:58 توسط نارینه |
شهرآرام وبي صدا دنبال چه ايي، اي پيرژنده پوش؟ اينجا همه سياه اينجا، دلت رابه بهاي ناچيزمي خرند اينجا، براي گم شدن ازخويش كوچك است..... بروتا نا كجا نكند... دنبال آدمي !!! پس بي درنگ برو نه.......اينجا همه مترسکند احساس ناب تو رابي شك نمي خرند.
+ نوشته شده در دوشنبه 18 تیر1386ساعت 14:29 توسط نارینه |
ديدي پرنده رفت. گفتند: پرواز را به خاطر بسپارپرنده رفتني ست اما نه كسي پروازرا به خاطر سپرد نه پرنده را. ديدي خواب چشمانم را فرا گرفت. ديدي سرانجام... بي سرانجامي شد. ديدي چه شد... قلبم شكست. اورفت به دورها يا شايد دورترازدورها. ديدي چه آسان همه چيز مشكل شد. ديدي قمارعشق دوچهره داشت. ديدي ندانستيم طريق خواندن دست حريف را. اينك به باخت نشسته ام،سخت حيرانم. من ازاين برزخ هراسانم. ميدانم دانه ودام دراين راه فراوان اما مرغ دلم سير زهردام رها مي ماند ومن، خسته وخفته دراين برزخ ازاين قافله جا مي مانم.
+ نوشته شده در شنبه 16 تیر1386ساعت 0:52 توسط نارینه |
چه ساده ازكنارروياهاي كودكي گذشتيم. چه ساده خوشبختي را زير هزاران بايدو نبايد لگدمال كرديم. چه ساده بد شد يم و بد گفتيم و بد مانديم. چه ساده غم را همخانه ي خود كرديم و به آن خوگرفتيم. چه ساده سياه را جاي سپيد گذاشتيم. چه ساده درمعامله ي زندگي عشق را ريشه كن كرديم و نفرت را بارور ساختيم. چه ساده الفاظ كودکي جاي خود را به دشنامهاي كينه جويانه بخشيد و چه ساده ما نفهميديم چه مي گوييم و چه ساده دلها راشکستیم. چه ساده به خواب رفتيم و درخواب غفلت مانديم. چه ساده شادي را فراموش كرديم. چه ساده قلب پاكمان را به شيطان فروختيم. چه ساده سنگ شد يم وابطال را برزبان رانديم. چه ساده هستي ي خود را فروختيم وجايش دنيا را خريديم. چه ساده خود را خدا دانستيم و ديگران را تحقير كرديم. چه ساده، سادگي تبديل شد به تجمل گرايي ي هرروزه ي ما وفراموشي ي اصل خويشتن. و چه ساده انسانيت خويش راذره ذره مدفون ساختيم. حال
+ نوشته شده در جمعه 8 تیر1386ساعت 23:44 توسط نارینه |
كجايي ماه من ؟ كجايي تا تب تنهايي و د لسردي ام را سخت بنشاني ؟ من اينجا بي كس و تنها غمم كوهي ست لبم پر آه د لم چو ن سنگ ، سخت و محكم ، اما پر تر ك صداي هق هق از راه گلو يم خو ب مي آيد و من ساكت ، و من تنها ، نقابي از رضايت بر رخم دارم .
+ نوشته شده در چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 23:18 توسط نارینه |
باز كن پنجره را ، خلوتم را بشكن من دراين غربت سرد روي انگشت زمان تك تك ثانيه را مي شمرم غم من بسيار است ، نيست ياري كه مرا دريابد من چه دلگيرم و سرد من چه تنها و غريبم امشب كاش بودي و مرا مي خواندي كاش بودي و مرا مي ديدي كاش بودي و غمهاي مرا مي چيدي دل من بس تنگ است دل من و سعت خو بي را مي جويد كاش بودي و مرا مي خواندي كاش بودي و مرا مي ديدي كاش بودي و غمهاي مرا مي چيدي خلوت دستان من تو را مي جو يد.
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 22:13 توسط نارینه |
شب در گذرست ، آسمانش ابري ست ازروزن تنهايي خود ميروم بالا كس نميداندتا کجا خواهم رفت شايد تا سپيداربلند ، شايدم تا رقص قاصدكها بالا بروم قلب من بشكستست هيچكس لحظه ي تنهايي من را پس لبخند دروغين نتوانست بديد همه در خوابند صداي نفس همسايه مي آيد ، چه آرام و عميق ازپس پرده ي خرخرهايش خوابهايي ميديد به گمانم امشب همه در خوابند من چه تنها و غريب لحظه را ميشمرم عاقبت مي خوابم ،مي دانم ....
+ نوشته شده در جمعه 18 خرداد1386ساعت 22:12 توسط نارینه |
هنگاميكه بهارآمد،ما دستانمان رابه باد داديم به باران، به درختان عطش ما بسيار بود و باران پاسخگويش آري تنها باران مي توانست ما راسيراب كند رنگين كمان آن دورها چه زيبا بر فرش آسمان آرميده بود و ما چه معصوم به او می نگريستيم هنگاميكه بهار آمد ما دستانمان را به باد داد يم به چمنزاران، به سبزه ها و شكوفه ها سنگفرش خيابان خيس بود چون من ،چون تو و مانند تمام كسانيكه خود را به باران سپرده بود ند هنگاميكه بهار آمد ما بر روي خاك خيس شده خيابان براي هم مشق عاشقي را ديكته كرديم و عاشق شديم هنگاميكه بهار آمد ما دلمان را به سبزه ها سپردیم و غنچه ها را ستوديم و هنگاميكه بهار آمد ما بهار شديم و بهار شديم و بهار...
+ نوشته شده در سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 1:47 توسط نارینه |
كو بهشت؟ كو خيال رام من؟ من سوار اسب سركش خيال او چه تند پيش مي رود در محال من هنوز جام باده را نخورده ام كو بهشت؟ كو خيال رام من؟ می رود، من هنوز مانده ام فرشته پس كجاست؟ كو بهشت؟ او چه تند، مست مست پيش می رود می روم از پسش او كجاست؟ من كيم؟ ازابد تا ازل يك دمي ست خسته ام، خسته ام فرشته پس كجاست؟ كو بهشت؟
+ نوشته شده در شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 23:5 توسط نارینه |
ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم کرده ام زان می که در پیمانه ها اندر نگنجد خورده ام مو لو ی
+ نوشته شده در چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 18:51 توسط نارینه |
به تو نگا ه می كنم، شايد ديگر نديدمت. دوستت دارم و اين تنها واژه ای است كه هيچوقت از گفتنش ترسی نداشته ام. دوستت دارم و تو را در تك تك لحظه هايم می بويم و می بوسم. تو همان حرير عشقی هستی كه شانه های مرا نوازش می كند. كاش نسيم بيشتر مي وزيد و رقص تو بر روی شانه های پر از نياز من بيشتر ميشد. من تشنه ی نوازش و تو غافل از من، من چه بيقرار و تو چه آرام و صبور. آرام از شا نه ها ي خسته ی من پر ميكشي و می روی، و من چون كودكی حرف خو د را پس مي گيرم " آه كا ش نسيم نمی وزید". تو رفتی آری، تو رفتی. و من ماندم و جای نوازشهای تو كه تا ابد قلب مرا می سوزاند. كاش ميدانستي كه چقدر دوستت دارم ...
+ نوشته شده در دوشنبه 20 فروردین1386ساعت 2:42 توسط نارینه |
خسته ام از هر چیز و هر کس از هرچه بود و هست خسته و دلگیر از این ترنمهای شبانه ی دلتنگ آوخ! عجب شبی، عجب روزی من نیستم که می خوانم که می خواهم اویی ست در وجود من بی حضور من . . .
+ نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن1384ساعت 19:4 توسط نارینه |
رخوتی بی پایان و شبی مست تر از سرخی جام شراب همه جا رنج و عذاب و دلم در تب و تاب دلم از پاکی باران خسته دلم از بوسه ی یک تنهایی اندکی بشکسته و چه آسان وسعت قلب مرا پیمودی!!! در شب غربت گل در زمستان من و تنهایی کاش٬ ای کاش تو هم می بودی ساز باران کوک است و چه موزون و هم آهنگ ترا می خواند واپسین شعر شرر بار نگاهت تا همیشه بیاد من و دل می ماند ...
+ نوشته شده در پنجشنبه 22 دی1384ساعت 20:21 توسط نارینه |
ساعاتی بیشتر نمانده اتفاقی عظیم در حال شکل گیریست و آن مرد چه خوشحال است از دردی که خواب را از چشمان همسرش ربوده.مسافری در راه است٬ مسافری که از عدم می آید٬از ناکجا. راه طولانی و بی انتها ست٬اما مسافر باید قبل از طلوع خورشید به مقصد برسد. از گوشت و استخوان خانه ای برایش فراهم شده٬خانه ای برای اندک زمانی که او قصد اقامت در این غربت را دارد٬ و چه تنگ و تاریک است. مسافر خسته و غبار آلود٬ آرام آرام از روی سنگفرش شیری آسمان به روی زمین می آید.به راستی به چه منظور به این لجنزار فدم می گذارد؟ برای یافتن گمشده ای یا به اجبار؟ لحظه ای بعد مسافر در خانه است. دربها به رویش بسته می شوند و تمام روزنها هم. اما من اندکی بیشتر نمی خواهم اینجا بمانم. باز کنید: اینحا تاریک است ٬اینحا بوی تعفن می دهد.
+ نوشته شده در شنبه 10 دی1384ساعت 21:13 توسط نارینه |
بگذار خموش باشم و سکوت را تجربه کنم. سکوت این همیشه صدا را در نبض لحظه ها جاری سازم.سکوتم قشنگتر است٬چرا که تو هر آنچه که دوست داری می توانی در آن پیدا کنی.لب که بگشایم به ناچار این تو هستی که خاموش خواهد شد. نگو حرف برن٬ چیری بگو. اصرار نکن. می خواهم در لحظه ی خاموشی خلاصه شوم. می خواهم خموش باشم و سکوت را تجربه کنم. آری سکوت این همیشه صدا را تجربه کنم.
+ نوشته شده در سه شنبه 6 دی1384ساعت 1:8 توسط نارینه |
دوباره روز ٬ دوباره خورشید بی رحم دوباره روز ٬ دوباره صداهای درهم دوباره روشنی ٬زندگی ٬جنب و جوش دوباره حرص و دویاره جوش دوباره کم٬ دوباره زیاد٬ دوباره غم٬ دوباره فریاد کجائی تو؟ قلبم از نگاه های بی حیای زبر می خراشد کجائی شب؟ خورشید روح مرا می تراشد کجایی عشق٬ کجایی من٬کجایی روح٬ کجایی تن؟ جایی در شب گم شده ام ٬ مانده ام جایی در رویاهایم گم شده ای٬ مانده ای جایی در روز گم می شوم٬ می مانم جایی در آرزوهایم گم می شوی٬ می مانی کجایی تو ؟ قلبم از نگاه های بی حیای زبر می خراشد کجایی شب؟ خورشید روح مرا می تراشد چرا فکر می کنیم خورشید بهتر از ماه است٬ ماه همزاد شب است٬ شب سیاه است٬ سیاه بد است٬ بد گناه است٬ چرا نیستی ماه شبم؟ کجائی تو؟ قلبم از نگاه های بی حیای زبر می خراشد کجایی شب؟ خورشید روح مرا می فشارد باز هم شب٬ باز هم ستاره٬باز هم منو ورقهای پاره باز هم تو٬باز هم شعر٬باز هم تمنای یک اشاره باز هم هجوم بی امان چشمانت٬ باز هم سرخی لبانت٬ باز هم گرمی دستاتت کجایی تو؟ قلبم از نگاه های بی حیای زبر می خراشد کجایی شب؟ خورشید روح مرا می خراشد
+ نوشته شده در شنبه 26 آذر1384ساعت 23:41 توسط نارینه |
آری بی تو هم میشود بهار را تجربه کرد. زیر باران رقصید. زیر باران بوسید. بی تو هم می شود تابستانی گرم داشت با میوه های رنگ رنگ. بی تو هم می شود در دریای پهناور هم آغوشی با موج را یی پروا تجربه کرد. بی تو هم می شود از پایئز گذست.روی برگها پرید. بوی خاکش را حس کرد. بی تو هم می شود زمستانی سپید داشت.زمستانی یکدست. زمستانی خالص.بی تو هم می شود از مرزها گذر کرد به آزادی رسید. بی تو هم می توان دید.هم می توان شنید. هم می توان عشق ورزید.بی تو همه چیز هم آن است که بود. تنها من و تو بی همیم فقط همین؟؟!!!!!!!.....
+ نوشته شده در جمعه 25 آذر1384ساعت 23:6 توسط نارینه |
دوباره صدای غم خوردن تو را از میان تمام صداها شنیدم.دوباره خاطره ی قصه های پیشین در مقابل دیدگانم چون آواری فرو ریخت.دوباره نگاه نافذت را در مقابل چشمان کنجکاو خود دیدم. دوباره صدایت که هميشه بغضی در ان شناور بود در روزهايم جريان يافت.تو بودي.صدايت بود.خاطراتت...اما من ديگر نبودم.مي خواستم باشم اما نمي توانستم.لجظه هايي كه ما با هم گذرانديم بسيار بود پس چرا واپسين لجظه را برگزيدي؟تو غافل از اينكه وقت عاشقي ما به پايان رسيده عقربك شكسته اي را براي جركت وادامه ي دوستي به عاريت گرفتي.عقربك شكسته بود و تو غافل از اينكه ساعت دوستي ما ثانيه ثانيه ي خود را در پشت غباري از زمان سپرده به حركت خود ادامه مي دادي تو همه چيز را در نظر گرفتي جز اينكه اين ساعت مدتها پيش از حركت متوقف شده....
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 آذر1384ساعت 19:47 توسط نارینه |
تو همان احساس گمشده ی منی
تو همانی که با حضورت آسمان را لمس می کنم آسمانی می شوم تو همانی که در تنهایی و سکوتهایم فریادت می زنم تو خود منی و من توام تو تمام منی ٬ وجود منی بی تو بیابانترین بیابانها هم مرا در خود راه نمی دهند با تو تمام دنیا از آن من است بی تو جتی ذره ای خاک هم قدمهایم را نمی پذیرد راجت بگویم: بی تو هیچم و با تو هستم.
+ نوشته شده در دوشنبه 21 آذر1384ساعت 23:27 توسط نارینه |